انسان سنتی، انسان مدرن
تعبير «انسان مدرن » در دو معناي متفاوت، اما كمابيش نزديك به هم به كار مي رود. در دو سوي اين تعبير، «انسان سنتي» و «انسان پست مدرن» قرار دارند و در ميانه آن «انسان مدرن». در واقع، ما با سه تعبير روبه رو هستيم: «فرهنگ و تفكر سنتي»، «فرهنگ و تمدن مدرن » و «فرهنگ و تمدن پست مدرن».
براي انسان سنتي، اصل، «سنت» است. براي او وحي و الهام الهي، چيزي است كه از آسمان به زمين مي رسد و تمام مسايل ديگر تحت الشعاع آن قرار مي گيرد. حدود ۴۵۰ سال پيش از اين، در ايتاليا و سپس آلمان و بعد تمام اروپا، اين تفكر به وجود آمد كه «عقل» پايه امور قرار گيرد. اين، ابتداي مدرنيته بود. با ظهور «نيچه» و گسترش افكار وي، فرهنگ ديگري شكل گرفت كه هنوز نيز درحال تكميل است. در اين فرهنگ تازه، كه عنوان «پست مدرن» دارد ، «وحي» و «عقل» اعتبار خود را از دست مي دهند و «اجماع عام» يا «قراردادگرايي» مبنا مي شود؛ يعني آن چه كه انسان ها در مورد آن اجماع دارند، درست است.
ظهور جدي فرهنگ «پست مدرن»ها از سال ۱۹۶۰ به بعد بود و مدل آن ها، اعم از مدل و مفهوم «مدرن» بود. گاهي وقتي گفته مي شود «مدرن»، رفتن از عقل به سمت وحي منظور است. در اين معني، «مدرن بودن» يعني «سنتي نبودن». با اين تعبير، «نيچه» جزء مدرن ها به حساب مي آيد.
معناي ديگر انسان مدرن، انسان صد سال اخير است و من هر كجا اين مفهوم را به كار بردم، معناي دوم را مراد مي كنم. مراد از «مدرن» در اين معنا، يعني انسان معاصر؛ انساني كه ديگر سنتي نيست و به همان نسبت كه طرز تلقي او تغيير مي كند، مسايل او هم دگرگون مي شود.
انسان ديروز، مسايل و مشكلات ديگري داشت و انسان امروز مسايل و مشكلات ديگري. انسان سنتي، كمال مطلوب را در رضايت و تحت فرمان مطلق پروردگار بودن مي داند و «به حال خود واگذارشدن» را مطلوب نمي داند؛ اما انسان مدرن، مستقل بودن و واگذاشتن به حال خود را كمال مطلوب مي داند.
با اين مقدمات و تعاريف، به نظر من، انسان امروز چهار چيز را براي خود مسأله و مشكل مي داند:
۱ـ اولين تفاوت انسان امروز با ديروز، آن است كه هم علم انسان امروز بيشتر از ديروز است و هم جهل وي. اين موضوع، در نظر اول متناقض به نظر مي رسد؛ چون اگر علم بيشتر شود، قاعدتاً جهل كمتر مي شود. «پاسكال» مي گفت: به ازاي هر دايره اي كه در درون دايره ديگر كشيده شود، محيط آن دايره اضافه مي شود. به همين نسبت، مي توان گفت كه هر چيزي كه انسان مي آموزد، بعضي چيزهاي مجهول ديگر براي انسان به وجود مي آورد.
اما آيا هر چيزي كه انسان ديروز مي دانسته است، انسان امروز نيز آن را مي داند؟ بسياري از انديشمندان معتقدند انسان امروز، بسياري از چيزها را كه انسان ديروز مي دانست، نمي داند؛ مثلاً انسان امروز، ديگر«علم تعبير خواب» را نمي داند و توجهي هم به آن ندارد؛ درحالي كه انسان ديروز، اين علم را مي دانست، به آن توجه مي كرد و بر اساس آن راه خود را مي پيمود. انسان امروز با افزايش علمش، جهلش نيز افزايش مي يابد؛ به همين دليل، «شك» در انسان مدرن به وجود مي آيد؛ يعني «علم» به اين كه «هرچه مي دانم، مي دانم كه نمي دانم». در واقع، شك به اين كه آن چه را به آن علم پيدا كرده است، آيا «واقعاً معلوم اوست» يا اين كه «فقط علمش افزايش يافته». انسان مدرن، از افزايش ترديدهايش خشنود نيست؛ چون ديگر هيچ پايه و مبناي ثابتي ندارد.
۲ ـ انسان امروز، قدرتش نيز نسبت به انسان سنتي قابل مقايسه نيست و بسيار بيشتر شده است. اما با افزايش قدرت، عجز او هم زياد شده است. اين نيز در ظاهر يك گزينه پارادوكسيكال است. افزايش قدرت انسان در جهان، همزمان با ازدياد قدرت ديگران بوده است؛ بنابراين همزمان عجز او هم زيادتر شده است؛ چون مشكل وحشت از خشونت ديگران را پيش آورده است.
انسان مدرن، به همين دليل، وضع موجود را كه «وضع سنتي» بوده تغيير مي دهد. او در واقع مي گويد آن چيزهايي را كه مي بينم نمي خواهم و خواستار چيزهايي هستم كه نمي بينم. انسان سنتي مي گفت براي اين كه در وضع سنتي باقي بمانم، آن چيزهايي را كه نمي بينم و مي خواهم، براي خود نامطلوب مي كنم و آن چيزهايي را كه مي بينم و نمي خواهم براي خودم مطلوب مي كنم يا حداقل سعي مي كنم مطلوب كنم. اين عقيده را، نخستين بار «رواقيون» گسترش دادند؛ يعني اين كه انسان درون خود را تغيير دهد و خود را با وضع موجود مطابق كند. اما بشر امروز مي گويد: چرا بايد درون خودم را تغيير دهم؟ بهتر اين است كه بيرون را مطابق درون خود كنم؛ يعني بيرون را آن طور تغيير دهم كه چيزي را كه نمي خواهم نبينم و چيزي را كه نمي بينم، بتوانم ببينم.
پس درست است كه قدرت انسان معاصر افزايش يافته است، اما به همان نسبت عجز او هم افزايش يافته. انسان سنتي، در طي ساليان دراز، شايد مي توانست چند هزار نفر را بكشد، اما انسان معاصر در طول نيم ساعت، مي تواند دو سه ميليارد نفر را از ميان ببرد. با اين قدرتي كه بشر معاصر پيدا كرده، در حقيقت، خشونت و ميزان قدرت بشر محدود مي شود؛ چون ديگران نيز اين قدرت را دارند و غير از اين، وحشت از اين خشونت، زياد و هميشگي شده است.
بُعد ديگر افزايش قدرت انسان، كم شدن «لذت» وي است. افزايش قدرت انسان، باعث مي شود انسان، كه مي تواند همزمان از چند نوع لذت بهره مند شود، با مشغول شدن به يك لذت، از لذت هاي ديگر باز ماند. اين انسان، فكر مي كند كه من اكنون دارم از لذت هاي ديگر محروم مي شوم. جز آن، اين موضوع نيز هست كه انسان مدرن، «لذت ناب» را احساس نمي كند؛ چون لذتي كه او مي برد، همراه با درد است؛ زيرا يك لذت را برگزيده و از لذت هاي ديگر ناكام مانده است. در واقع، لذت وي، به قيمت از دست دادن لذت هاي ديگري است كه آن ها نيز براي او مقدور بوده است. اما چرا اين انسان، «لذت مدرن» را انتخاب مي كند؟ اين درست است كه انسان «ذاتاً لذت گرا» است، اما رفتار و افكار وي، باعث به وجود آمدن دوران مدرن شده است؛ در حالي كه خودش حقيقتاً حسرت لذت هاي قديم را مي برد و به همين سبب در رنج است.
۳ ـ انسان امروز، «معناي زندگي» را هم از دست داده است؛ چون معنا و هدف زندگي، در كتاب هاي مقدس و وحي آمده است. انسان سنتي چون توجهش به وحي و مفاهيم آسماني بود، زندگي اش معنا داشت، و وقتي انسان هدف داشته باشد، يك نظام اخلاقي خاص برايش وجود دارد و بايدها و نبايدهايي براي او شكل مي گيرد.
در «مدرنيسم» مفهوم و معناي زندگي وجود ندارد؛ چون هدف نيست. وقتي زندگي هدف داشته باشد، «مانع» و «ممد» مفهوم پيدا مي كند؛ يعني با توجه به هدف، اين امور تعيين مي شود. اين هدف است كه موانع و ممدات را معني مي كند. اگر ميان ما پنج متر فاصله باشد، بسته به هدف، موانع ما فرق مي كند. اگر هدف ما «دست دادن» باشد، اين فاصله «مانع» مي شود و اگر هدف «حرف زدن» باشد، اين فاصله «مانع» نيست و «ممد» است. بنابراين در صورت عدم وجود هدف زندگي، نظام اخلاقي هم وجود ندارد و «نيهيليسم اخلاقي» به وجود مي آيد.
در دوران سنتي، در ذيل هدف، نظام اخلاقي هم بود كه «بايد» و «نبايد»ها را تعيين مي كرد؛ اما در دوران مدرن، با توجه به عدم وجود اخلاق، بايد و نبايد اخلاقي وجود ندارد و «قدرت» تعيين كننده اصلي است. اين قدرت است كه تعيين مي كند چه بايد كرد و چه نبايد كرد. البته در دوران مدرن، با استفاده از قانون مي توان جلو خشونت قدرت را گرفت، اما انسان مدرن، از اين هرج و مرج اخلاقي و نيهليسم اخلاقي رنج مي برد.
۴ ـ فرق ديگر انسان سنتي با انسان مدرن، اين است كه انسان سنتي بيشتر به «گروه» توجه داشت و به «خود» و «شخص» كمتر مي انديشيد. او در واقع به نوعي «عدم آگاهي از فرديت» دچار بود. شما اگر از يك فرد سنتي بپرسيد: «كه هستي؟» مي گويد: «من يك مسلمانم». اما انسان مدرن، به فرديت، شخص و تشخص توجه زيادي دارد. اين توجه به «فرد»، باعث قدرت يافتن «اصالت وجود» مي شود. اين چنين مي شود كه طبق نظر انسان مدرن، در امور عقلي، «عقل خودم» ملاك و مورد تأكيد است و در امور اخلاقي، «نظام اخلاقي خودم» تعيين كننده رفتار اصلي خودم است.
انسان سنتي بر اساس آنچه كه ديگران از او انتظار دارند، زندگي مي كند و خود را بر اساس «عرف»، «محيط»، «دين» و ... محدود مي كند. به نظر مدرن ها و اگزيستانسياليست ها، اين يك «زندگي عاريتي» است. انسان مدرن مي گويد اگر فرد آن گونه كه خواست زندگي كرد، اين زندگي اصيل و واقعي است؛ بدون توجه به خواست ديگران، حتي خداوند. البته به نظر مي رسد اگر زندگي اصيل، با ساير مؤلفه هاي معنوي و روحاني در آميزد، هيچ وقت به آنارشيسم اخلاقي نمي انجامد، ولي مشكل و مسأله بشر مدرن، همين عدم توجه به معنويت است. بشر امروز بايد براي اين چهار مسأله فكري بكند.
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از خردنامه همشهري شماره ۱۸
